تبلیغات
خاطرات و داستانهای من
خاطرات و داستانهای من

مطالعه دوست منه

سلام آقا آمدم پیش شما

سلام سارا تو چرا؟

سلام آقا هستید ایا؟

سلام سارا گرفتی جا؟

سلام آقا آمد ساقیا

سلام سارا شعر بود آوا


نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390 ساعت 03:58 ب.ظ توسط برکه نظرات |

نفسم تند می زند می دانی چرا؟

می آیم به زودی تو هم بیا

دوستم نیامده می دانی چرا؟

بیا اینجا بیا ببر مرا

من آمده ام تو نیا .

 


نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390 ساعت 03:48 ب.ظ توسط برکه نظرات |

ببخشید عزیزا  نمی تونستم چند ماه مطلب بزارم .
نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390 ساعت 03:33 ب.ظ توسط برکه نظرات |

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یاد آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین 2

توی جنگلهای گیلان

کودکی 10 ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

با دوپای کودکانه

می دویدم همچو اهو

می پریدم از سر جو

دور می گشتم ز خانه

می شنیدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستانهای نهانی

رازهای زندگانی

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تنر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

جنگل از باد گریزان

چرخها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان    جنگل وارونه پیدا

بس گوارا بودباران

به چه زیبا بود بارانمی شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی   

پندهای آسمانی

بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا  

هست زیبا

هست زیبا

 


نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 11:38 ق.ظ توسط برکه نظرات |

من طناب بازی رو خیلی دوس دارم

سلام دوست جونای گلم

مهربونا

سرم به درس و مشقمه .... ببخشیداااااااااااااا

امروزم حال و هوای بازی دارم و می رم طناب بازی

با ی بای مهربونا


نوشته شده در جمعه 27 آبان 1390 ساعت 11:32 ق.ظ توسط برکه نظرات |

کلید سازی بود که هزاران کلید می ساخت

روزی پسری از طرف ملکه آمد و گفت :

من یک کلید آورده ام از رویش کلیدی به رنگ طلایی بساز

و مرد قبول کرد و وقتی کلید را ساخت فهمید که کلید جادویی هست

و اگر هر کسی صاحب این کلید شود این کلید باعث بدبختیش می شود.

مردی که از طرف ملکه امده بود کلید را

گرفت و نزد ملکه رفت .

ملکه از همان لحظه که کلید را دید به سربازانش دستور داد که نگذارند هیچ

کلید سازی تا وقتی که من بگویم نباید کلیدی بسازد .

کلید ساز بیچاره هم جزو آن کلید سازها بود.

کلید ساز چون می دانست کلید جادویی که برای ملکه ساخته است ملکه را مجبور به این

کار کرده است . کلید ساز دست و پایش را گم کرده بود و می لرزید

و سربازان به او شک کرده بودند.

سربازان او را پیش ملکه بردند و ملکه گفت : چرا او را پیش من اورده اید؟

سربازان گفتند: ملکه ما به این شخص شک داریم و آنرا اورده ایم تا ... ملکه گفت : اگر به هر کسی شک دارین

باید پیش من بیاورید .

و این طور شد که همه چی به خیر و خوشی گذشت .

پایان قسمت اول .


نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1390 ساعت 09:23 ب.ظ توسط برکه نظرات |

سلام

ببخشید چندروزی آپ نمیکنم

با عرض معذرت


نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 04:23 ب.ظ توسط برکه نظرات |

سلام

ببخشید چند روزی آپ نکردم.

من فردا اولین روزه که می خوام برم مدرسه.

برای همین کم تر اپ می کنم.

اومدم بگم که ممکن 1 ماه طول بکشه داستان های قسمت دارم رو تموم کنم.

نارا حت نشی نا .

با ی با ی                                                                                      


نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390 ساعت 09:55 ق.ظ توسط برکه نظرات |

یه سلام فرشته ای بر تمامی شما عزیزان

پریناز از جاش پرید و سایه یه مرد و دید که داره تو کیسش یه چیزایی می ریزه ...

پریناز خیلی خونسرد رفت یه ملافهای رو ورداشت و انداخت رو سرش و رفت پیش دزده

و بعد تفنگ اسباب بازیش را برداشت  و رفت .

ولی از دزده خبری نبود همون لحظه مادر و پدر و خواهرش اونو صدا کردند و گفتن

چی کار می کنی و پریناز نفسی کشید و ماجرا را برای اونا تعریف کرد .

بعد هیشکی حرفشو باور نکردن و گفتن خیالاتی شدی و مادرش گفت بچه ها زیاد خیالاتی

می شن . پریسا هم به خواهرش خندید .

پایان


نوشته شده در جمعه 18 شهریور 1390 ساعت 10:42 ق.ظ توسط برکه نظرات |

یک پرستوی مادر ی بود که تازه بچه اش از تخم بیرون اومده بود

مامانه اسمش تیز پرواز بود و اسم بچه اش رو پریا گذاشت

وقت کوچ کردن شده بود پریا هنوز پرواز بلد نبود و مامانش بالش

رو گرفت و باهم پرواز کردن . وسطهای راه پریا افتاد رو سقف یه خونه

رفت و پسری از او نگهداری کرد .

پایان


نوشته شده در جمعه 18 شهریور 1390 ساعت 10:39 ق.ظ توسط برکه نظرات |

یکی بود  یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

2تا خواهر بودن که خیلی قهوه دوست داشتن .

روزی تولد آذین خد مت کارشون میشه .

مادر یک کیک بزرگ دو طبقه درست کردو بابا شونم 7 تا قهوه درست کرد .

اسمای 2 تا خواهر پرینازو پریسا بود .

پریناز خسته شدو رفت تو اتاقش تا بازی کنه .

که یهو صدای شکستن شیشه اومد .

پریناز از جاش پریدو  سایه ی یک مرد رو دید  که داره ...

ادامه داره...


نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور 1390 ساعت 11:46 ق.ظ توسط برکه نظرات |

عید سعیدففففففففففففففففطرمباررررررررررررررک  

               

  حالا بخاطره عید سعید بریم سراغ جشن

 

وای چه کیکایی ممنون خانومی این همه کیک رو تو پختی حالامن رو

 

 کدوم صندلی بشینم

 

  بفرمایین از این کیک میل کنین به به   بچه ها شما هم ازاین بخورین

 

خیلی خوش گذشت خداحافظ بای  ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی .

 

                           


نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390 ساعت 06:54 ب.ظ توسط برکه نظرات |

  ما انسانها بلبل را به آسانی نمی توانیم ببینیم.   اماآوا زاورا به خوبی می شنویم.                                                                


نوشته شده در جمعه 27 خرداد 1390 ساعت 09:56 ق.ظ توسط برکه نظرات |

قاقم که در تا بستان قهوه ای است. در زمستان

 سفید می شود. البته انتهای دمش سیاه با قی می

 ماند.  


نوشته شده در جمعه 27 خرداد 1390 ساعت 09:45 ق.ظ توسط برکه نظرات |

سیاه گوش. با ان نگاه تیزش . تقریبا در جنگل های کوهستانی . ناپدید شده است
نوشته شده در جمعه 27 خرداد 1390 ساعت 09:42 ق.ظ توسط برکه نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد بارش قلب